پدری در حال تمیز کردن ماشین خود بود که متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط
می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه
متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بیمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد
................... کودک پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟ مرد نمی توانست
سخنی بگوید ، به سمت ماشین بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین وچشمش به
خراشیدگی كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود :::::: << دوستت دارم پدر >>
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین
شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
یوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .... دگر کافی ست

بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر
تا من به یقین برسم كه تو وجود داری،
دروغ نیستی! فریب نیستی
من در میان دریایی ایستاده ام
و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام.
ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده ام می لغزند،
و به دریا فرو می ریزند!
مشت هایم را سخت تر می فشارم
تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.
اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم،
شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند
و من اشكی چند از
دیدگان فرو می ریزم!
آه خدایا،
چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.
خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه
خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!
آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم،

می خوام برم
رو سنگ قبرم ننویس
اسمم چی بود یا کی بودم
قاصدکا خبر ندن
عاشق تو یکی بودم
به پونه ها بگو واسم
گریه و زاری نکنن
ماهی های تو تنگ فقط
دریا رو نقاشی کنن
رنگ مشکی غمو
رو دوش ابرا نبینم
چیه همش هی می بارن
الهی که من بمیرم
آخه مگه کجا می رم؟
همین ورا به یه سفر
خورشید خانوم خوب می دونه
قبلا بهش دادم خبر
دسته گل رو قبرمو
به گلدونش پس بدید
به خاطر منم شده
به زندگیش نفس بدید
می خوام که کوله بارمو
رو شونه عشق بزارم
دارم می رم ولی بدون
به جون تو دوست دارم

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن

موندن یا نموندن؟
اینم شد عنوان آخه نه یکی بگه اینم شد موضوع واسه مطلب؟
خوب دیگه هرکسی یه روزی میاد یه روزی میره ولی تا اون جایی که یادمه من اولش خیلی عاقل بودم بعد اومدم این جا دیوونه شدم!!!
فکر کنم یه خورده باید برم هواخوری(استعاره از خداحافظی برای همیشه)
از کجا معلوم شاید وقتی رفتم هوا خوری یه ماشین زد بهم و ما هم به دیار باقی و ملکوت اعلا و هر چی حالا هست که من نمی دونم پیوستیم!
پس از همین الان شرط و شروط هامو بذارم:![]()
1-اشکین زود بزرگ شو که بهش برسی
2-پارسا از من میشنوی به جای وقت تلف کردن
بلند شو برو زن بگیر تا نمردم بیام عروسیت![]()
3-میلاد تو فعلا به موسیقی و این چیزا برس
بیخیال بقیه 
4-حاجی با این پیش بینی که من می کنم تا دو
روز دیگه قاتل هم میشی 
5-بهناز آجی تو که رفتی ولی هشدار من به
تو:مواظب خودت باش 
6-وریتا جون مواظب اون دل خوشمل کوچولوت
باش که یهو نشکنه 
7-من بقیه رو یادم نمیاد
8-آها
نفس جون مواظب خودت باش وگرنه همه خفه میشن ![]()
خوف دیگه جدی کسی یادم نمیاد بنا بر این یک دستور عمومی:
همگی باید برام 3 قلو بیارید
خوب دیگه من رفتم اگه به دستوراتم عمل
نکنید روحم میاد سراغتون ها


ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت

